تبليغاتX
مرگ ناگهانی در سن 19 سالگی


مرگ ناگهانی در سن 19 سالگی

چرا خدا همه خوب ها را می برد...؟

من تمنا کردم


که تو با من باشي


تو به من گفتي


هرگز هرگز


پاسخي سخت و درشت


و مرا غصه اين هرگز کشت

نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 11:43 AM توسط به یاد او| |

براي ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از

حمايت ما رو بر نگرداند   که من بي او هيچم نيمه شب

ها برايش دعا کردم   اه کشيدم ولي او رفت و خدا گريه

هايم را نشنيد و نديد و دعا هايم را نشنيد و  مورد

اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود که من از

همه و هر چه داشتم بريدم  و هاي هاي گريستم و او رفت

و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتني که هيچ اميدي به

بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را براي

هميشه از دست داده ام نه مي توانم او را حس کنم و نه

در آغوش بگيرم او رفت گر چه برايم هميشه ماندگار

است    

نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 11:40 AM توسط به یاد او| |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب

مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند

و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و

خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.

بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و

دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه

نفرتم را توي صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،‌فقط

گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و

نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور

من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌:

البته تو با اينها فرق مي‌کني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات

مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از

شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او

هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم

به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان

آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار

يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.

توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق

ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم

که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش

کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت

دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم،

شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام

شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم،

صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به

شکرانه قلبي که پيدا شده بود

 

نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 11:33 AM توسط به یاد او| |

يادته وقتي برات ترانه ي عشق و سرودم


به تو گفتم مثل روحي توي بند بند وجودم


من بت غرور بودم، يادته زدي شکستي


به فداي تار موهات گرچه راه عشق و بستي


قلب من پر از غمت بود ، قدر ماهي هاي يک رود


کاشکي که نمي شکستيش ، آخه اون جاي خودت بود!

نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 4:3 PM توسط به یاد او| |

يادته وقتي برات ترانه ي عشق و سرودم


به تو گفتم مثل روحي توي بند بند وجودم


من بت غرور بودم، يادته زدي شکستي


به فداي تار موهات گرچه راه عشق و بستي


قلب من پر از غمت بود ، قدر ماهي هاي يک رود


کاشکي که نمي شکستيش ، آخه اون جاي خودت بود!

نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 4:2 PM توسط به یاد او| |

يعني اون روزاي آبي بينمون فنا شد و رفت؟!


يعني روزگار دلگير کار ما رو ساخت و در رفت؟!


يعني باز موج جدايي ساحل عشق و خراب کرد؟!


دوباره جاي ستاره آسمون رد شهاب کرد؟!

نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 3:52 PM توسط به یاد او| |

پرنده را که ازاد کني


روزي برمــــــــــي گردد


و مــــــــــــــن خاکـــــــي


از ايــــــــــن اتفــــــاق زميني


زيـــــــــــــاد دور نيســــــــتــــم


روزي مـــــــــــــــي ايـــــــــــــــــم


و تـــــــــــــــو را بــــــــــا خـــــــــــــود


بـــــــــــــــه اوج روياهـــــايم مي بــــرم


مـــــي بــــــــــرم تــــــــــــا ببــــــيــــــــني


مــــــــــخمـــــــــل رويــــــاهــــاي پســــــــرک


چــــــــــــــــــــه رنــــــــــــــــــگـــــــــــــــــي دارد!!!!!!!


مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن مي ايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

  مـــــــــــــــنــــــــــــــــــــتـظـــــــــــــــــــــــرم بــــــــــــــــــــــــاش


نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت 11:32 PM توسط به یاد او| |

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــريــــــــــــاد 


   فــــــــــــــــــــريـــــــــــــادي بـــــــراي تــــــــــــــــو


  فريادي که از اعـــــماق قلـــــب خستـــه ام پا مي گيرد


  و هــــــــــــــنــــــــــوز کــــــــــــــــه هـــــنـــــــــوز اســـت


  و بــــا ايـــــــــــــن کــــــــه مـــــــدت ها از رفتنــــــت گذشته


 هنــــــــوز بر حنــــــــــــــجره خســــــته ام جاري نگـــــــــــشته

نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت 11:30 PM توسط به یاد او| |

نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 9:55 PM توسط به یاد او| |

نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 9:54 PM توسط به یاد او| |

نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 9:54 PM توسط به یاد او| |

عشق الهی، رام‌کننده است و عشق مجازی و شهوی، انسان را وحشی می‌کند.


عشق الهی، صبرآور است و عشق مجازی، صبرشکن است.


عشق الهی، نیروزاست و عشق مجازی، نیروبَر است.


عشق الهی، خودخواهی‌بر است و عشق مجازی، خودخواهی‌زاست

.

عشق الهی، شادی‌آور است و عشق مجازی، غم‌افزاست

.

عشق الهی، سریان دارد و عاشق الهی، همه پدیده‌های عالم را جلوه خدا می‌داند و به همه عشق می‌ورزد.

عشق مجازی، عشق به خواسته‌های نفسانی خود است.

عاشق خدا، از فراق و یاد او، لذت می‌برد.

عاشق غیر خدا، فقط با وصال دل‌خوش است و فراق، برایش رنج‌آور است.


نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 9:45 PM توسط به یاد او| |

اینم یه عکسه باحال!!!!


جوونا یاد بگیرین!!!!  

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 11:35 PM توسط به یاد او| |

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از

او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم

دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از

بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده

بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر

از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته

بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش

یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها

اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را

ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز

به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر

در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و

رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و

پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان

غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک

تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین

حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد

پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی

خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می

فهمید که او عاشق واقعی است./

  



نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 11:29 PM توسط به یاد او| |

نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 3:3 PM توسط به یاد او| |

هنوز هم آن آغازین روزها را به یاد دارم . آن روزی که آمدی و نوید فرداهایی پر امید را دادی .

و حالا چه تلخ است نوشتن از آن روزها اما بی تو . بدون حضور تو .

آن آغازین روزها غریبه بودی و بعد آشنایی شدی که حرف مرا خوب میفهمید

و حالا انگار بنا به تقدیر باید فراموش شده فرداها باشی .

به یاد دارم که تو نیز این نام را دوست داشتی .

هرگاه تو را به نام غریبه آشنا صدا میکردم

برایم می گفتی که دعا کن تا همیشه همین طور آشنا بمانم .

و حالا چه تلخ است قصه رفتن تو .......


نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 2:34 PM توسط به یاد او| |

مرا در قبر سياهي بگذاريد تا همه بدانند در سياهي ترين تاريکي ها جان باخته ام.


هر گاه در جاي قبر من ترديد داشتيد قطعه سنگي را از کوه بغلتانيد هر جا آرام


گرفت بدانيد آنجا قبر من است.


دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسيدم.


چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند تا آخرين لحظه چشم انتظار مانده ام.


موهايم را پريشان بگذاريد تا همه بدانند در اين دنيا هيچ اميد و آرزويي نداشتم.


بوته گلي وحشي در تابوتم بگذاريد تا به جاي معشوقم همراهم باشد.


تکه يخي روي قلبم بگذاريد تا با تابش آفتاب،آب شود و به جاي عزيزم برايم بگريد.


اشتباهي که يک عمر پشيمانم از آن



اعتمادي است که بر مردم دنيا کردم

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 0:12 AM توسط به یاد او| |

سلام بچه ها !!!!

ببخشید هم درگیر ثبت نام دانشگاه هستم هم گواهینامم. خیلی سرم شلوغه. اولین فرصت آپ می کنم.

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 11:53 PM توسط به یاد او|

سلام دوستای گلم!!!!

ببخشید من چند روز نمیرسم بیام که نظرات و درخواست هاتون رو انجام بدم. چند روز بهم فرصت بدین. ممنونم. ببخشید. فعلا  باباییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 1:52 PM توسط به یاد او|

به نظر تو قران برای چی نازل شد فقط برای اینکه یک نگاهی به جلدش بکنیم تاحالا چند تا کتاب خوندی ازکتاب درسی گرفته تا کتاب شعر حتما یلی خوندی اما یک بار شده با حوصله معنی قرران را بخونی این چه برنامه ی زندگی بزای من و توه که تاحالا حتی اون را کامل نخوندیم چه برسه به اینه روش فکر کنی تا حالا شده فکر کنی که چرا من وتو نمی تونیم مثل اون کتابی بیاریم
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 2:18 AM توسط به یاد او| |

 گفتی به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟ گفتم: دوست داشتن... گفتی: مگه ميشه همه آدما دلشون مي خواد عاشق بشند. گفتم:اون كس كه عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه ولي اوني كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه و از شنا كردنشم لذت مي بره. تو چشمام نگاه كردی و گفتی: تو چي تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟ خيلي آروم گفتم: من خيلي وقته غرق شدم

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 2:15 AM توسط به یاد او| |

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است

دلم برای کسی تنگ است که محرم اصرار است

دلم برای کسی تنگ است که راهنمایی زندگیست

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگیهایم است

دلم برای کسی تنگ است .............

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:26 AM توسط به یاد او| |


زن نامه‌ای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانه‌ی ديگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود.

يک بار ديگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چينی غذا بخورد. می‌توانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چينی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شيون‌کنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پست‌خانه‌يی دور و جديد.

«هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همين‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچ‌کدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجيب اين‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشيد و مرد.

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:24 AM توسط به یاد او| |

چه زیباست سکوت شب

چه زیباست تنهایی در شب تاریک

در تنهایی و تاریکی ایست که

 ما  مرگ را بهتر می فهمیم

چه زیباست مردن و پر کشیدن

رها شدن از این دنیای بی ارزش

دنیایی که انسانها فقط  برای بقا  می جنگند

دنیای سراسر دروغ

دنیایی مملو از دورویی

خداوندا می دانم که مرگ و زندگی در دستان توست

حال اگر این زندگی کنونی زندگی ایست

پس چه زیباست چهره مرگ را دیدن

نمی دانم شاید من هم با فرا رسیدن مرگ

ترس از رفتن را داشته باشم

اما میدانم هر چه هست از رنج و غم

غصه و شیون خبری نیست

میدانم مرگ آخرین راه نیست

ولی میدانم بدترین راه هم نیست

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:20 AM توسط به یاد او| |

برکه به سکوتش و خلوت به تنهاییش

 

اینک من می خواهم هم برکه و هم خلوت باشم

 

نمی دانم چرا باید برای زندگی کردن اینقدر زجر کشید

 

اگر زندگی زیباست پس سهم ما از این زیباییها کدام است

 

حال میخواهم با تنهایی همساز شوم

 

در تنهایی زیستن و چشم گشودن و چشم بستن را تجربه کنم

 

نمی دانم از تنهایی چه میدانید

 

اما من بسیار میدانم

 

چون تنهایی را حس کرده ام

 

با او به آرامش رسیده ام

 

خداوندا دوباره احساس تنهایی می کنم

 

اگر تنها نیستم پس احساس تنهایی چیست نمی دانم

 

امروز چقدر تنهایم

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:17 AM توسط به یاد او| |

پاکدامنی و استقامت از تمام پیمان ها و سوگند ها محکم تر است. (مادام نکر)


*************************************************************


در خزان زندگی آنچه را که روز ها کاشته ای می درویی (گرانزی)


*************************************************************


ادب خرج ندارد، ولی همه چیز را خریداری می کند. (لاری متناجیو)


*************************************************************


عاقبت را برای دیگران خواهان باش تا نصیب تو گردد. (حضرت محمد)   


*************************************************************


از یک فکر نا امید و مایوس انتظاری جز ناکامی نمی توان داشت. (آلبرت انیشتین)


*************************************************************


اراده تنها حقیقتی است که قلب همه چیز است. (آرتور شوپنهاور)


*************************************************************


آدمی آفریننده سرنوشت خویش است. (زرتشت)


*************************************************************


هرچه را برای عقل کنی اخلاص است و هرچه برای خلق کنی ریاست.


*************************************************************


خود را فدا سازیم بهتر است تا دیگران را نابود کنیم. (گاندی)
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 0:57 AM توسط به یاد او| |

یه دوست خوب می گفت: آدما مثل کتابن، تا وقتی تموم نشدن جذابن. پس سعی کن خودتو جلوی دیگران ورق نزنی تا زود تموم نشی. چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یکی دیگه


*****************************************************


میدونی وقتی خدا داشت بردرقه ات میکرد بهت چی گفت؟ جایی که میری مردمی داره می شکننت. نکنه غصه بخوری. من همه جا باهاتم. تو تنها نیستی. تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، و مرگ که بدونی یه روزی برمی گردی پیش خودم.


*****************************************************


ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد...پشت خط مادرش بود...پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب منو بیدار کردی؟؟؟؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی... فقط خواستم بگویم تولدت مبارک پسرم... پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد... صبح سراغ مادرش رفت... وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر ددر این دنیا نبود....


*****************************************************


فراز و نشیب های بخت و اقبال آزمون حقیقی خردمندی است و عاقل ترین انسان ها کسی است که این آزمون را به خوبی تحمل کند.


*****************************************************


آنچه هستید شما را بهتر معرفی میکند تا آنچه می گویید.


*****************************************************


انسان ها شکست نمی خورند بلکه تلاش خود را متوقف می کنند.


*****************************************************


بردباری طعم تلخی دارد ولی ثمره آن شیرین است.


*****************************************************


خنده بهترین اسلحه جنگ با زندگی است.


*****************************************************


سکوت بالاترین وسیله تحقیر است.


*****************************************************


خار های کوچک زخم به جان نمی زنند، بلکه با او می آمیزد برای روزهای سخت تر...


*****************************************************


هرگز به احساساتی که در اولین برخورد از کسی پیدا می کنید اعتماد نکنید...


*****************************************************


هیچ وقت خودت را برای کسی شرح نده، کسی که تورو دوست داشته باشد نیازی به این کارو نداره ؛ و کسی که تورو دوست نداره آن را باور نخواهد کرد.


*****************************************************


عشق زاییده تنهاییست و تنهایی زاییده عشق...

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 10:28 PM توسط به یاد او| |

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 2:18 PM توسط به یاد او| |

سلام دوستان ! واقعاً ببخشید. اینترنتم قطع بود. تازه همین الان وصل کردم. اولین فرصت آپ می کنم

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 10:58 PM توسط به یاد او|

در لحظات تصمیم گیری است که سرنوشت ما شکل می گیرد.


*****************************************************************


اگر هر روز راهت را عوض کنی ، هرگز به مقصد نخواهی رسید.


*****************************************************************


درباره درخت بر اساس میوه هایش قضاوت می کنند، نه بر اساس برگهایش


*****************************************************************


خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد، ولی آن را داخل خانه اش نمی اندازد.


*****************************************************************


ساقه شکستن ، قانون طوفان است. تو نسیم باش و نوازش کن.


*****************************************************************


سکوت سرشار از ناگفته ها است و ناگفته ها پر بها ترین داشته هاست.


*****************************************************************


عقل می گفت دشوار تر از مردن چیست؟ عشق می گفت فراق از همه دشوار تر است.


*****************************************************************


آبشار با این همه زیباییش فرو می ریزد، چه برسد به من ، چه برسد به تو...


*****************************************************************

 

سخت است هنگام وداع ؛ آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور است، پاره ای از وجو تو را با خود خواهد برد.


*****************************************************************


آسمون به دریا گفت: این بالا خیلی خوبه ! همه جا رو میشه دید. دریا گفت: این پایین از اون بالا هم بهتره چون فقط تورو میشه دید...


*****************************************************************


خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای ، درست در نقطه ی آغاز هستی.


نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 10:41 PM توسط به یاد او| |


Design By : Night Skin

JavaScript Codes